تبليغاتX
سولدوز
حرف دل

نگاهم را به دورهای دور می کشانم ،

روزی را می بینم که هنوز با تو آشنا نبودم

و چه مهربانی را نشناخته بودم.

گویی که زمان و زمانه طور دیگری بود

 و گویی که درختان در آن زمان نیک به سبزینه نرفته بودند.

گویی که کوهها هنوز وقار استواری خود را نیافته

 و دریاها چنین پر از خروش نبودند .

گویی که قلبی نبود که در سینه ام بتپد

 و در باغ زیبای طبیعت ،

فرسایش تپه های تنها مانده در معرض بادها

و توفانهای سهمگین را

از نگاه ساکت یک پنجره نگاه می کردم.

اما اینک زکام زیبایی گرفته ام

و با تمام ناتوانیم

در مقابل تبسم به خاک می افتم

و چشمان زیبای ترا غیب مطلق تلقی می کنم

و بی شک قیامت را در قامتت مشاهده می کنم .

 در هر حال و در همه جا

به راز گیسوان پر پیچ تو خیره می مانم

 و لیله الاسرار را از آنها در می یابم

وقتی که عاطفه و مهرت را بیاد می آورم

 غرق در وحدانیت می شوم

 و شبنم عشق را

روی گونه هایت احساس می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:10  توسط جعفر یگانه | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:5  توسط جعفر یگانه | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:3  توسط جعفر یگانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:47  توسط جعفر یگانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:38  توسط جعفر یگانه | 
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

 اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:37  توسط جعفر یگانه | 

این را در آشنایی امروز به یا‘س فردا وا میگذارم ,

می روم خسته وافسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
 زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
زتو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد واز شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم  باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

 

می روم خسته وافسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
 زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
زتو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد واز شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم  باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:29  توسط جعفر یگانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:17  توسط جعفر یگانه |